|

در سایه ی دلشکستگی پیر شدم
غم خوردم و با غمت نمک گیر شدم
تا آمدم آشنای قلبت باشم
گفتی که من از غریبه ها سیر شدم

بگو با من چه دردی داری ای دل
که هر شب تا سحر بیداری ای دل
گلت را شاید از غم ها سرشتند
که از خود هم تو در آزاری ای دل


قدیمی و طلا چاپی تو ای دوست
میان عاشقان تاپی تو ای دوست
صدایت رونق تالار عشق است
مگر موسیقی پاپی تو ای دوست


بخوان دعاي فرج را ز پشت پرده ي اشك
كه يار، گوشه ي چشمي به چشم تر دارد
بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد


با من امروز زندگی کن ای عزیز همسفر
بگذر از دیروز و فردا بی دریغ و بی اگر
شاید امروز تابه فردا زندگی مهلت نداد
این قطار بی توقف لحظه ای فرصت نداد


با چشم شهر آشوب خود، ما را زلیخا می کنی.
یعقوب چشمان مرا، تنها تو بینا می کنی.
دیگر نمی داند کسی،فرق ترنج و دست را
یوسف! تمام شهر را، داری زلیخا می کنی

چند متن ادبي زيبا
كه ميتونيد در ادامه مطلب ببينيد
ادامه مطلب

کاش باور داشتی در باورم
از نگاه شاپرک زیباتری
با شکوهی مثل خورشید بزرگ
از نسیم لاله هم بی همتا تری

شب در خم گیسوی تو عابر میشد
با هر نفست بهار ظاهر میشد
ای فلسفه ی شگفت ، افلاطون هم
با دیدن چشمان تو عاشق میشد


تو شعر و شور باران شمالی
دل انگیزی ، سراپا شور و حالی
به شالیزار قلبم باش باران
که می سوزد دلم از خشکسالی

صفحه قبل 1 ... 7 8 9 10 11 ... 19 صفحه بعد
|
|